| گزال ( عنبار سابق ) وب نوشته هاي خدامراد فروهر |
|
شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥
خوب نبود اين شعر با انکه بود تو اين وب اما بالا نمی امد وچند نفر هی گفتند .....خب .....دوباره زدمش اينجا:
خدامراد فروهرم زياد شده است . هرکس خدامراد فروهرش يا هر چيز ديگرش زياد شود شبها خواب های بد می بيند وروزها آدم های بد. ديدن /ديدن وقتی دارد پدرت را در می اورد وقتی لخت می شود وپشم هايش را لخت ميکند ديدن از ته دل راهش را کج رفته . قرار بود به مادرم بگويند پسرت هر روز چهارده بار حامله می شود آنها نامرد بودند . آنها نامردتر بودند با چايی شيرين از پله های زير زمين پايين آمدند وگفتند از سرزمين ات بگو از سرزمين ات بنويس
زير درختان بالای درختان توی درختان آنطرف درختان اينطرف درختان زير انطرف درختان زير اينطرف درختان توی انطرف درختان توی اينطرف درختان /توی اينطرف درختان /توی اينطرف درختان /توی اينطرف درخ /توی اين... انها کلاه هايشان را طوری کج نگذاشتند وريشها يشان را طوری نپوشيدند ولباسهايشان را طوری نزدند وبا تمام ساده لوحی شان نخواستند چه گوارايشان زياد بشود / فيد لشان بخندد / براهنی شان با مشت بکوبد رو کاپوت / اگر لج کنم سيب زمينی ها در جوانه هايشان خواهند پوسيد وخيارها
کسی که بر پدر و مادر کسی لعنت می فرستد آنهم در کوچه ای تنگ که ناموس مردم يا موس مردم يا چيز ديگر مردم دم به دم ساعت به ساعت شب به شب روز به روز وخودش هم حتما وآنقدر حتما که يعنی صد در صد اشغال می ريزد . لعنت بر پدر ومادر کسی که لعنت می فرستد آنهم در کوچه ای تنگ که ناموس مردم يا موس مردم يا چيز ديگر مردم اينها گفتن ندارد ولی حتما دليل دارد کسی که اشغال ميريزد در کوچه ای تنگ که ناموس مردم يا موس مردم يا چيز ديگر مردم
من کلمات را پرت می کردم بيرون انها می ريختند روی زبانم در امتداد اين بازی پشکل بوجود آمد
ولی هنوز نمی دانند که پشکل ها برای پايين امدن از طبقات نيازی به اسانسور ندارند . هنوز نمی دانند . تابستان ۸۳ -کرج
سهشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤
نگاهی بر علامت بوسه می بارد
1- من در همان ابتدای کتاب ،یعنی در صفحه ی یک وبالاتر از سطرِ " مجموعه شعر : پویا عزیزی " وبالاتر از نام کتاب که حروف این نام ظاهرا شکلی از بارش را نشان می دهد- در حالی که اصلا طبیعت بارش را ندارد – چنین نوشته ام : "علامت عبدالرضایی میبارد + فلاح زیر چتر خودش کشاورز خوبی است + . . . . " والبته برای امتحان و آزمایش ، سطر علامت عبدالرضایی را به صورتی از بارش نوشته ام . نمی گویم شکل درستی از بارش را نشان داده ام، اما همین که دراین بارش یکی از حروف سطر از بین رفته و می شود چیزی دیگری خوانده شود توانایی نزدیکی به این طبیعت وجود دارد . چه چیز باعث شده است تا من در مقابل گزاره ی "علامت بوسه می بارد " علامت عبدالرضایی می بارد .... را بیاورم ؟این پرسش را من (شما ) فعلا جا گذاشته ،و جوابش بعدا داده خواهد شد .سوتفاهمی در کنار سوتفاهمی .- شاید هم نیاز به جواب ندارد- در حقیقت سوال این است که چه چیز باعث میشود که ما به صورتی که می خواهیم یا صورتی را که می خواهیم عرضه کنیم ، خود از دیدن آن ناتوانیم . یا دیدن توانایی وناتوانی خودمان از فرد روبرویی در هنگام عرضه ی صورت کمتر می شود .هر چند که توانایی مان از او بیشتر باشد ؟ باز هم فکر نمی کنم می خواستم این سوال را مطرح کنم . بلکه می خواستم بپرسم - البته واجب است در همین سطر اعلان کنم که این سوال خودش توی این صفحه پرید – که چه چیز باعث می شود که شاعر ما یعنی عبدالرضایی ، شاعره ی ما را یعنی زیبا کرباسی را ببوسد – البته اینها در کنار هم زن وشوهرند – بعد این بوسیدن ناشیانه اش را از این سوی جهان به آن سوی جهان ببرد ودر آشیانه ای به نام اینترنت بریزد . چه عقیده ای در این عقده و بر عکس وجود دارد ؟! .... قبلن گفته بودم . بهتر است به جای طرح این سوالهای خیس که جزخنده و استهزاء خاننده ی با شعور ، چیز دیگری را در پی ندارد ، کمی تا قسمتی ابری وارد کتاب علامت بوسه می بارد می شود که نمی بارد بشویم . بوسه ی ابرها را دوست دارم وداشتم در این کتاب ببینم که از بوسه ی انسان وحشی تر است . ونمی بینم . قبل از هر چیز تعریفم را ازابر بدهم و کمی تا قسمتی " شاهنامه" بخوانم تا در انتها به عتاب برسم . " ابر موجودی است که همه ی موجودی هایش را به ما نشان نمی دهد . آب است ودارد . ولی نیست وندارد . یک "ر" در آخر خود دارد وهمین ر ، آب بودن یا داشتن اش را ، یعنی " موجودی هایش " را ونه موجودیت اش را در نگاه چشمِ فردِ روبرویی پنهان کرده است . " اگر بخواهم مثالی از ابر بزنم ؛ مولوی وقتی که دیوان شمس را می نویسد . به عبارت بهتر ابر یعنی دیوان شمس . مثال بهتر تر اینکه ابر یعنی " آبْر " . خیلی از ابر تعریف کرده ام . تا خیس نشده ام از همان "ر" آخرش ، بروم سراغ شاهنامه : 2- " هم قافیه ام نبودی هم ردیف ام شدی شد ماشین ها که می رفتند ماشین ها که می آمدیم می رفتند نگاهم که روی تو افتاد ممنوع بود .... " تیپک شدن چنین سطر بندی هایی درده – پانزده سال اخیر ، جای هیچگونه زایشی را برای آن دسته اموری که در این زمان روی آن تاکید بسیار می شد ومی شود، نگذاشته است . تاکید برروی زبان ، به تاخیر انداختن معنا ، معنا زدایی ، طنزو.... منجر به نوعی آگاهی اجتماعی شاعراز نحوه ی نوشتن شعر شده است .آن نوع ِ آگاهی درونیکال و فلسفیک در متن بوجود نیامده است .در اولین نگاه و آخرین آن ، این نوع برخورد با زبان و سطر به کمک شکردهای رو شده وبرجسته ی یک نمونه شعری که خیلی زود دهمه چیز خود را کلیشه وار توضیح داد وبه نمایش گذاشت ، در جای جای کتاب وجود دارد . دغدغه ی ادبی کلام با توجه به یک سری پارامتر های تعیین شده و استفاده شده ، کلام ابدی کلام را در هاله ای از تئوری ها قرار داده است . من در اینجا شاهد بازی هایی هستم که بسته هستند وبسته بودن آنها در یک فضای باز ، صورت گرفته است .این فضای باز حاصل معاصر شدن ما به صورت اتوماتیک و مکانیزه با غرب ، به وجود آمدن نقد ادبی ، انواع ژانرها وهنرها چون سینما ، عکاسی ، تئاتر ، رمان و... است . باز بودن این فضا ، قابلیت بازی کردن را برای هر بازیگری بوجود می آورد ..اما تشخیص بسته بودن وباز بودن بازی به راحتی در این فضا مشخص می شود . آنچه سبب بسته بودن این بازی ها در کتاب علامت بوسه می بارد " می شود شامل موارد زیر است : انواع بازی وجود ندارد .یک بازی وجود دارد .اگر چه تعداد این بازیها ممکن است زیاد باشند اما "گونه ها ی" بازی را شاهد نیستیم .به عبارتی تنوع بازی وجود ندارد .و این مورد به سستی ، انقراض واز هم پاشیدگی این جنگل تک درخت منجر می شود. در حقیقت اگر توجه شود ودقیق تر به میدان نگاه شود ،" باز"ی وجود ندارد .شکستن نحو جملات ، هیچشکستی را در خود ندارد وعلاوه بر این شناسنامه شان را باید در جایی دیگر جست .شخصیت شکستن در شکستن ها نیست .واین خود یکی دیگر از موارد بسته کردن این بازیهاست .مثلن در سطر زیر ، تنها معنای معمول سطر وبه عبارت بهتر معنای معمول سطر قبلی بیرونی ( شتری است که در هر خانه ای می خوابد ) از بین می رود . " خانه ای است که کنار هر شتری می خوابد " در سطر بالا تاخیر معنایی و... صورت نمی گیرد .شاعر اینجا در ابتدای یک بازی است .بازی باصورت سطر ،بازی با معنای قبلی وفرهنگ عامه . یا در سطر " انقلابی که مارکسیست ها نتوانستند بکنند / مارک خود روی پیشانی مان و.../ " که دم دست ترین و ساده ترین بازی ای هست که می تواند در سطر و کلمات صورت بگیرد . استفاده از جناس ها ودیگر صنایع استفاده شده در شعر کلاسیک به همان گونه ، به این بستگی دامن می زند : شاهنامه- شاه، نامه ( شعر ص 7) سیاتیک ، تاک ، تیک (شعر ص 11) روان رنجوری ، جور ( شعر ص 62) دستم گیر تو بود و چیزی که دستگیرم دست بند شد (شعر ص ) وتنها چند جا هست که زبان از دست راوی ومولف خلاصی می یابد وبه زندگی خود ادامه می دهد ؛ " ازم نور تشعشع می کند وشعر تازه ساطر می شود /تر / نمی شود ؟! /چشمی اگر دارم / دیدن توست / بی چتر / به من که مخابره می شوی " همنشین شدن کلمات تر و چتر با کلمه ی مخابره که در درون خود کلمه ی ابر را دارد حاصل روابطی است که زبان به وجود می آورد .در این جا آن نوع مبتذل بازی را نمی بینیم . 3-حضور بیش از حد کلماتِ " من " و " تو" با متعلقاتشان یعنی ام- ات در هر کدام از شعرهای این مجموعه و در مجموع کتاب،به گونه ای هست که خاننده را دچار رانندگی و بیرون پریدگی از متن می کند. در شعر اول مجموعه تعداد کلمه ی " تو" 10 مورد ، تعداد کلمه ی " من " 5 مورد و در کل مجموع من ها و تو های مستتر به بیش از 30 مورد می رسد. در مجموع هر شعر ( بدون استثناء چند شعر ) بیش از 4-3 تو و4-3 تا من در خود دارد. اکثر شعر ها از زبان راوی دوم شخص گفته شده است. به این ترتیب پویا عزیزی بار دیگر و به طریقی دیگر آن فضای بازِ هاله شده را در کتاب خود بسته می کند. و موارد بی شمار دیگر 4- خیلی سریع در این اپیزود، چیز هایی را که خورده ام بالا می آورم. خواننده خود می تواند ربا بگیرد و سود زیادی از کلمات ریخته شده به دست آورد. چسبیدن حرفِ " ر" به کلمه ی آب نمی دانم در چه زمانی (و طول زمانی) صورت گرفته و چسب آن از چه بوده است. وقتی کلمات در شبکه ای از خویشاوندی و در زنجیره ای از نسب و سبب قرار می گیرند ما تنها می توانیم زاد و ولدشان را تماشا کنیم. بوسه های مخفیانه و عاشقانه ی آن ها در زبان ، به عقیم شدن معنا می انجامد. زاد و ولد به علاوه ی عقیم شدن در کنار هم. دو چیز متناقض. ما معنا را نمی توانیم اخته کنیم مگر اینکه اجازه دهیم کلمه در زبان به زندگی خود ادامه بدهد. وهر گاه ما از بیرون زبان به درون زبان نطفه می ریزیم تنها شکم سطر را – شکم متن را - برآمده کرده ایم. و نقطه ای در پایانِ معنا زدایی و تاخیر انداختن معنا گذاشته ایم. مثل مردی که آب را از ته چاه بیرون می آورد. ما تنها می توانیم آب را از چاه بیرون بیاوریم. اما وقتی می خوا هیم چاه را از آب بیرون بکشیم،آنوقت به جای اینکه سرمان را در داخل چاه بکنیم وپایین را نگاه کنیم،باید سرمان را در داخل آب کرده و بالا را ببینیم . باید خود را خفه کنیم تا چاه را از آب نجات بدهیم. آیا کسی هست که به فکر برطرف کردن تشنگی چاه باشد. زبان ،،، محصول ما نیست. ما حاصل زبان هستیم. توی این زبان،دانشکده بزنیم و می توانیم توی آن داد بزنیم. تمام بار ما را می تواند بردارد. در زبان معنا بر دار است. ما هم البته می توانیم بچگی بکنیم وبگوییم معنا را کشته ایم. رسم همیشگی در زمان. فروهر - کرج - اول آذر84
پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤
هميشه حرف می زد مسافر بغل دستم کنار خودش نشسته بود ومترو در حذف می رفت
متروی کرج - تهران /چند لحظه قبل ازايستگاه ورد آورد
عکس تزيينی نيست
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
![]()
خانه
بازديدکنندگان
|
